شمارهٔ ۲۰۲ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
ای قامت تو سرو روانم
بی تو روان است از تن روانم
خواهم که از تو خواهم امانی
لیکن فراقت ندهد امانم
گفتم که رازم پنهان بماند
پیدا شد از اشک راز نهانم
جانم ز لعلت نادیده کامی
چشمت چرا شد در خون جانم
پایی فروکوب تا سر ببازم
دستی برافشان تا جان فشانم
چون دستبوسی راهم ندادی
باری مکن دور از آستانم
بلبل که بر گل دستان سراید
با او به دستان همداستانم
همچون جلال از دریای معنی
در وصف لعلت دُر می چکانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر عشق و longing (درخواست و آرزو) خود را برای معشوقش بیان میکند. او از زیبایی معشوقش مانند سرو و لعل سخن میگوید و به جدایی و دوری از او اشاره میکند که برایش سخت و جانکاه است. شاعر میخواهد همواره در کنار معشوقش باشد و از او امان طلب میکند، اما غم جدایی او را رنج میدهد. او میگوید که راز دلش از اشکهایش فاش شده و در نهایت، عشقش را با زبانی زیبا و شاعرانه توصیف میکند. احساساتی چون شوق، غم و امید در این شعر جلوهگر است.