نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۰ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

ز سودای غم عشقت چنانم

که سر از پا و پا از سر ندانم

سر از دستم بخواهد رفت روزی

همان بهتر که در پایت فشانم

چنان افتاده ام پیش درت خوار

که پنداری که خاک آستانم

اگر هجران تو عمرم سرآرد

دهد وصلت حیات جاودانم

گل مهرت ز خاک من بروید

چو زیر گل بریزد استخوانم

ز من روز قیامت هر چه پرسند

به غیر از دوست ناید بر زبانم

مرا از بهر عشقت آفریدند

چه کار دیگر است اندر جهانم

دلت ای یار! بر حالم بسوزد

اگر درد دل خود بر تو خوانم

بده کام جلال خسته امروز

که تا فردا بمانم یا نمانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عواطف عمیق و درد عاشقانه خود سخن می‌گوید. او به شدت تحت تأثیر غم عشق است و احساس می‌کند که جان و پیوندش با معشوقش چنان قوی است که نمی‌تواند خود را از او جدا کند. شاعر به نوعی تسلیم عشق شده و حتی حاضر است جانش را در پای معشوق فدا کند. او به وضعیت خوار و ذلیل خود در برابر محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که تمام چگونگی او به عشق و وصال معشوق وابسته است. در نهایت، او از معشوق می‌خواهد که با دیدن درد دل او بسوزد و به او تا حد ممکن آرامش دهد، زیرا نمی‌داند آیا فردا زنده خواهد بود یا نه.