نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۷ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در هجر تو زین گونه که بی صبر و سکونم

دادند همه خلق گواهی به جنونم

یاران ز من دل شده پرسند که چونی؟

من بیخودم از خود خبرم نیست که چونم

خواهم که به چنگ آورم آن زلف نگونسار

اینست که یاری ندهد بخت نگونم

بر من گذری کن که به دیدار جمالت

ز اندازه برون است تمنّای درونم

ناخورده یکی جرعه ز سرچشمه نوشَت

چشم تو چرا گشت چنین تشنه به خونم

دل درشکن زلف پریشان تو بستم

زیرا نه قرار است ازین پس نه سکونم

هر ظلم که بتواند و هر جور که باشد

با من کند ایّام که دیوار زبونم

پروانه رخسار چو شمع تو جلال است

چون سوختی از چشم مینداز کنونم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ درد و اندوه شاعر به خاطر دوری از محبوب است. شاعر خود را در حال جنون و بی‌تابی توصیف می‌کند و از این می‌گوید که در میان دوستانش، کسی نمی‌تواند حال او را درک کند. او آرزوی داشتن موهای محبوبش را دارد و احساس می‌کند که بخت به او یاری نمی‌دهد. شاعر به شدت تحت تأثیر زیبایی محبوب است و چشمان او باعث تشنگی و آتش در دلش شده‌اند. او می‌گوید که هیچ آرامش و سکونی برای او وجود ندارد و هر چه بر او می‌گذرد، نشان‌دهنده‌ی بی‌قراری و درد عمیق اوست. در نهایت، او مانند پروانه‌ای است که در پی شمع محبوب می‌سوزد و این سوزش، او را از محبوبش دور کرده است.