شمارهٔ ۲۲۷ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای زلف تو بخت تیره من
تاریکی او چو روز روشن
زین پس سرِ ما و خاک پایت
چون دست نمی رسد به دامن
عشق تو رسید و کرد تاراج
جان و دل و صبر و هوش از من
سوزد تر و خشک جمله یکسان
آتش چو در اوفتد به خرمن
بازیچه مدان که آتشی هست
این دود که می رود ز روزن
تا غمزه تو دلی رباید
صدجانِ بستان به وجه احسن
ای حلقه زلف تا بدارت
ارباب قلوب را نشیمن
آن کاکل عنبرین بر افشان
وین گرمی آفتاب بشکن
تا چند جلال دل شکسته
بی دوست بود به کام دشمن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و ضیق ناشی از عشق است. شاعر با اشاره به زلف محبوب، بخت بد خود را توصیف میکند و تاریکی و مشکل عشق را با روز روشن مقایسه میکند. او تصور میکند که عشق به او آسیب زده است و جان و دلش را درگیر کرده است. شعلههای آتش به نمادی از احساسات عمیق تبدیل میشوند و شاعر از درد و رنج ناشی از این عشق بیان میکند. همچنین، از زیباییهای محبوبش و تأثیرات آن بر دلهای عاشق صحبت میکند و در نهایت به احساس غم و تنهاییای که بدون محبوب دارد، اشاره میکند.