نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۰ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیاور ای بت ساقی شراب دوشینه

بزن برآتشم امروز آب دوشینه

چه عزم بود که دیشب برفتی از بر ما

چه بود راست بگو آن شتاب دوشینه

کجا به خواب رود بی تو چشم من امشب

که در کنار تو خوش بود خواب دوشینه

هزار شمع نهادیم و خانه تاریک است

چو نور می ندهد ماهتاب دوشینه

همان سرشک و همان دل بجاست تا دانی

که حاضر است شراب و کباب دوشینه

غلام خویشتنم خوانده ای به مستی دوش

سرم ز چرخ گذشت از خطاب دوشینه

مده شراب به ما امشب ای ندیم که ما

هنوز بی خبریم از شراب دوشینه

معاشران همه هشیار گشته اند و جلال

هنوز بی خود و مست و خراب دوشینه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به وضوح حس اشتیاق و دلتنگی شاعر را به تصویر می‌کشد. شاعر از ساقی می‌خواهد تا شراب خوش‌رنگی را برایش بیاورد و بر آتش دلبستگی‌اش آب بریزد. او از جدا شدن معشوق در شب گذشته شکایت می‌کند و می‌پرسد که چه علتی باعث این شتاب بوده است. شاعر بی‌طاقت است و بودن معشوق را شرط آرامش خواب می‌داند. در خانه تاریکی که با شمع‌های نورانی روشن شده، باز هم نبود معشوق احساس می‌شود و شراب و کباب آماده‌اند، اما بی‌حضور معشوق هیچ‌کدام ارزش ندارند. او به زندگی شاداب و حالتی مست اشاره می‌کند که دیگران در آن هستند، ولی او هنوز در شگفتی و بی‌خبری از حال خود باقی است. در مجموع، شعر به تمایلات عاشقانه و احساسات عمیق انسانی می‌پردازد.