شمارهٔ ۲۵۳ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا! تو سوز و درد دل ما ندیدهای
از ما سؤال کن که تو اینها ندیدهای
بر های های گرم و دم سرد ما مخند
طفلی و گرم و سرد جهان را ندیدهای
از سرّ عشق بیخبری، عیب ما مکن
ما غرقه گشتهایم و تو دریا ندیدهای
راهیست راه عشق و تو آن ره نرفتهای
ملکیست ملک ما که تو آنجا ندیدهای
ای سستعهدِ سختدل! از من بپرس حال
تو سخت و سست بیشتر از ما ندیدهای
گیرم که حال با تو بگویم ترا چه غم
تو درد دل شنیدهای، امّا ندیدهای
ای آن که وصف سرو سهی میکنی همه
معلوم شد که آن قد و بالا ندیدهای
معذوری ار ملامت وامق همی کنی
زیرا که حُسن چهرهٔ عذرا ندیدهای
گر جان به پای دوست فشانم عجب مدار
تو ، جانفشانِ مردمِ شیدا ندیدهای
بیداری جلال چه دانی که در فراق
روزی درازی شب یلدا ندیدهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درد و مشکلات عاطفی و انسانی شاعر اشاره دارد. شاعر از شخصی میخواهد که به او و احساساتش توجه کند، زیرا او خود تجربهی واقعی این احساسات را نداشته است. شاعر از عشق و ارتباطات عمیق سخن میگوید و میگوید که کسی که درک عمیق از عشق و جدایی ندارد، حق قضاوت دربارهی دیگران را ندارد. همچنین، او به زیبایی و جذابیتها اشاره کرده و نشان میدهد که کسانی که تنها در مورد آنها صحبت میکنند، نمیتوانند عمق احساسات را درک کنند. در نهایت، شاعر به اهمیت تجربه و درک عمیق زندگی و عشق میپردازد.