شمارهٔ ۲۶۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
من صورتی چنین نشنیدم به دلبری
یا رب چه گویمت که چه پاکیزه منظری
سایه ز ما دریغ مدار، ای که می کند
در باغ حسن قدّ بلندت صنوبری
قدّ ترا چو سرو چمن دید سجده کرد
گفتا ز من به یک سر و گردن فزون تری
همسایه توام که تو آثار رحمتی
در سایه توام که تو خورشید انوری
معروف گشته نرگس شوخت به دلبری
مشهور گشته غمزه مستت به ساحری
خلقی به رهگذار تو آورده جان به لب
زنهار از آن زمان، که بیایی و بگذری
زیور مبند بر رخ و رخساره ای چو ماه
ای آفتاب حسن! چه محتاج زیوری
چون صبر و هوش رفت برود، کو دلت جلال
باده ای بریخت پاک و تو در بند ساغری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و دلبری معشوق میپردازد. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره کرده و آن را با تصویرهایی چون سایه، سرو و آفتاب توصیف میکند. او از معشوق میخواهد که سایهاش را از او دریغ نکند و میگوید که معشوق او را به سجده وامیدارد. شاعر همچنین درباره تأثیر عمیق زیبایی معشوق بر روی دیگران سخن میگوید و تأکید میکند که وقتی معشوق از کنار کسی میگذرد، جانها به لب میآید. هنوز به زیبایی معشوق اشاره دارد و میگوید که او به زیور نیازی ندارد، زیرا خود زیبایی است. در نهایت، شاعر از بیصبر بودن و نیاز به نوشیدن باده در حالتی از عشق و دلبستگی سخن میگوید.