نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۳ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هر کجا بشکفد گلستانی

نبود بی هزار دستانی

دل سوزانم از خم زلفت

همچو شمعی ست در شبستانی

خال عنبر بر آن کناره روی

همچو زاغی ست در گلستانی

در سرم تا هوای زلف تو خاست

نیست ما را سری و سامانی

بوالعجب حالتی که می ورزد

عشق آشفته پریشانی

من به وصل تو کی رسم، لیکن

تا بود جهد می کنم جانی

بر لب دجله کی توان دانست

حالت تشنه در بیابانی ؟

هر نصیبی رسد به درویشی

چون کریمی بگسترد خوانی

آخر ای ابر رحمت ایزد

بر سر ما ببار بارانی

هست شعر جلال سحر، ولی

نیست اندر جهان سخندانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان زیبایی‌های عشق و دل‌خوشی‌هایی که از آن ناشی می‌شود می‌پردازد. شاعر از تصویر گلستان و دستانی که آن را می‌پرورانند استفاده می‌کند تا نشان دهد که زیبایی و عشق همیشه به دست و دلبازی نیاز دارد. او با اشاره به زلف محبوب و حالت شعله‌ور دل خود، نشان می‌دهد که عشق چگونه می‌تواند زندگی را پر از شوق و اشتعال کند. شاعر همچنین از دشواری‌های رسیدن به معشوق می‌گوید و در عین حال امید به وصال را در دل دارد. او با اشاره به نداشتن آرامش و پیوسته جستجو کردن، عمق اشتیاق خود را بیان می‌کند. در نهایت، شاعر از رحمت و بارش باران الهی می‌خواهد تا بر سر عاشقان ببارد و اشاره می‌کند که اگرچه زیبایی شعر هست، اما سخنان عاشقانه‌ای که در دل دارد، در جهان کم است.