شمارهٔ ۲۷۹ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آیی
غمم ز دل ببری چون جمال بنمایی
رهی که بر دل من غم گشود بربندی
دری که بر رخ من بخت بسته بگشایی
مرا تو بخت بلندی از آن ز من دوری
مرا تو عمر عزیزی از آن نمی پایی
نهاده ام تن خود را به خستگی همه عمر
در این امید که روزی به پرسشم آیی
بیا که یک نفس از عمر بیش باقی نیست
اگر تو رنجه شوی عمر من بیفزایی
ولی تو شاه جهانی و ما گدای درت
کجا به حال گدا التفات فرمایی
تو عشوه ای بدهی جان ز خلق بستانی
کرشمه ای بکنی دل ز خلق بربایی
به مجمعی که تو باشی به شمع حاجت نیست
ز نور ز طلعت خویش انجمن بیارایی
به جز شمایل دیوانگان ز ما مطلب
خرد چه کار کند در دماغ سودایی؟
مباد هیچ کسی چون جلال در عالم
اسیر عشق و غریبی و درد تنهایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حالتی عاشقانه و دغدغههای دل میپردازد. او از بخت خوب و خوشی سخن میگوید که اگر عشق محبوبش با او باشد، غم را از دلش میبرد. شاعر به دوری معشوق اشاره میکند و میگوید که عمرش در انتظار دیدن او سپری شده است. او در زندگی همواره امید داشته که روزی محبوبش به سراغش بیاید. شاعر از احساس کوچکی و حقارت خود در مقابل محبوبش سخن میگوید و به عشق و غم معشوق و تنهایی خود اشاره میکند. در نهایت، او میخواهد عشقش را به گونهای بیان کند که هیچکس دیگری نتواند چنین احساسی را تجربه کند.