شمارهٔ ۳۹ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست
ای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست
شمع صفت تا مرا سوز تو در سینه است
مردنم افسردگی ست سوختنم زندگیست
پرده نی هر دمم حال دگرگون کند
هر که درین پرده نیست حال چه داند که چیست
حاصلم از زندگی نیست به جز گریه هیچ
وه که بر این زندگی زار بباید گریست
باد به بوی توام زنده کند هر نفس
خود که کند باور این کآدمی از باد زیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات دردناک و تنهایی خود سخن میگوید. او به یک عشق نامهربان اشاره میکند که هیچگاه به او توضیحی نداده و از سوختن در اثر عشق و غمهایش مینالد. زندگی برای او پر از افسردگی و گریه است و به نظر میرسد که هیچ چیزی از زندگی نمیخواهد جز احساسات عمیق و غمانگیز. با این حال، یادآوری عشق و بوی معشوق، او را زنده نگه میدارد، حتی اگر این زندگی به زعم او پر از درد باشد.