شمارهٔ ۴۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
در این ایّام کس غمخوار ما نیست
به جز غم کاو ز ما یک دم جدا نیست
سری دارم فدای وصل، لیکن
مرا با دستبرد هجر پا نیست
دلا! در آتش دوری همی ساز
که جانان را سر پیوند ما نیست
میان عاشقان بیگانه دانش
هر آن عاشق که با درد آشنا نیست
خوش است از درد و غم آزاد بودن
ولی در مذهب عاشق روا نیست
مشو مغرور حُسن ای صاحب حُسن
که روز حُسن را چندان بقا نیست
تو عمری نیست در عهدت وفایی
که عهد عمر را چندان وفا نیست
به ترکستان رویت خال هندو
عجب دارم اگر اصلش خطا نیست
به نقد ای جان بیا تا باده نوشیم
که عمر رفته را دیگر قضا نیست
به بوسی زان دهان عمری نُوَم بخش
که بنیاد بقا جز بر فنا نیست
جلال از عشقت ار روزی نماند
نیاری بر زبان کاو هست یا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تنهایی و غم دوری معشوق سخن میگوید و تأکید میکند که در این شرایط کسی به جز غم او را همراهی نمیکند. او به عشق و دردهای آن اشاره دارد و بیان میکند که عشق واقعی همراه با درد و رنج است و نباید به راحتی از آن گذشت. شاعر به زیبایی و جوانی نیز اشاره کرده و میگوید که این زیبایی پایدار نیست. او از طرفی به نوشیدن باده و لذت بردن از زندگی تأکید میکند، چرا که عمر به سرعت میگذرد و فرصتی برای بازگشت وجود ندارد. در نهایت، poet به این نکته اشاره دارد که حتی زیبایی عشق نیز نمیتواند دائمی باشد و در نهایت به فنا میانجامد.