شمارهٔ ۴۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
درون خلوت ما جز من و تو هیچ کسی نیست
بیا و هم نفسی کن که عمر جز نفسی نیست
نه هر کسی بتواند قدم نهاد در آتش
که عشق بازی پروانه کار هر مگسی نیست
مرا ز قید تو روی خلاص نیست به ناکام
به کام خویش بود بلبلی که در قفسی نیست
گمان مبر که به جای تو هیچ کسی بپسندم
کسی که هر نفسی با کسی ست هیچ کسی نیست
به خاکساری اگر سرنهد غریب نباشد
گیاه را چو به سرو بلند دسترسی نیست
هوس همی کشدم سر فدای پای تو کردن
به خاک پای تو کاندر سرم جز این هوسی نیست
اگر به چشم تو دور است راه کعبه مقصود
ز خویشتن قدمی نه برون که راه بسی نیست
گرت به چشم درآید جلال اشک بباری
ز ضعف کم ز خسی گشته است و کم ز خسی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و ارتباط عمیق بین دو نفر است. شاعر میگوید که در خلوت آنها هیچکس دیگری وجود ندارد و آنها تنها با یکدیگر تنها هستند. او به سختی عشق اشاره میکند و میگوید عشق واقعی کار هر کسی نیست. همچنین بیان میکند که هیچ کس نمیتواند جای معشوقش را بگیرد و او همچنان به معشوق خود وابسته است. شاعر به فدای عشق خود بودن و نداشتن هوسهای دیگر اشاره میکند و میگوید که راه رسیدن به معشوق ممکن است دشوار باشد، اما او از این مسیر دور نمیشود. در نهایت، او در حال بیان احساسی از عشق و نیاز عمیق به معشوق خود است.