شمارهٔ ۴۹ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل از هوای تو دشوار بر توانم داشت
چگونه خاطر ازین کار بر توانم داشت
نه آنچنان ز شراب شبانه سرمستم
که راه کلبه خمّار بر توانم داشت
بدین صفت که مرا دیده در تو حیران است
قدم ز پیش تو دشوار بر توانم داشت
مرا تنی ست چو کاهی و بار غم چون کوه
گمان مبر که من این بار بر توانم داشت
ز جان من رمقی تا به جاست می کوشم
مگر ز راه خود این خار بر توانم داشت
سرشک من نه چنان است کآستین یک دم
ز پیش دیده خونبار بر توانم داشت
ازین هوس که مرا در سر است ظن مبرید
که من سر از قدم یار بر توانم داشت
به ترک دین بکنم چون جلال اگر روزی
ز چین زلف تو زنّار بر توانم داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات بیان میکند که دلتنگی و عشق به معشوقش او را در گرفتاری عمیقی قرار داده است. او از چگونگی ادامه زندگی و تحمل بار غم سخن میگوید و اظهار میکند که با وجود تمام دردها و سختیها، هنوز در تلاش است. او در احساساتی عمیق غرق شده و نمیتواند از محبوبش دور بماند. شاعر همچنین به محدودیتهای جسمی و روحی خود اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که عشق او چنان خالص و عمیق است که هیچگونه روحیهای برای دوری از محبوبش نمیتواند داشته باشد. بهطور کلی، این اشعار نمایانگر احساسی عمیق و رنج ناشی از عشق است.