شمارهٔ ۴۷ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیست
هم نفسی با تو بجویم نفسی نیست
دیده و دل را چو تازه آب و هوا نیست
بی هوسان را بدین هوا هوسی نیست
مرغ مقیّد ره گریز ندارد
شادی آن بلبلی که در قفسی نیست
چاره همین خاکساری ست گیا را
چون که به سرو بلند دسترسی نیست
پایه زلفت رسیده است به جایی
کز سر او تا به آفتاب بسی نیست
خسته چو در چشمت آید آب فروبار
کم ز خسی گشته است و کم ز خسی نیست
تا غم تو غمگسار هیچ کسانست
هیچ کسی غمگسار هیچ کسی نیست
قافله سالار پیش می رود، امّا
نیست به هر گام او که باز پسی نیست
زان شکرستان جلال دور نگردد
طوطی شکرشکن کم از مگسی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از احساس تنهایی و نیاز به محبت و همدمی سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که هیچکس جز مونسش نمیتواند او را درک کند و از یار و همراه خود بینصیب است. در عین حال، زیباییها و شادیها را به خاطر نبود یار و همنفسی نمیتوان تجربه کرد و بیان میکند که زندگی شاداب و آزاد در کنار عشق حقیقی معنا پیدا میکند. همچنین تأکید دارد که در این دنیای پر از غم و اندوه، هیچ کس نمیتواند برای دیگری واقعاً تسلیدهنده باشد. شاعر به تصویر قفس و مرغی در آن اشاره میکند تا محدودیت و بیتابی ناشی از جدایی از یار را نشان دهد و در نهایت به حقیقتی تلخ درباره زندگی و انسانها میپردازد.