شمارهٔ ۵۱ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش در سودای او بر من به بیداری گذشت
روز روشن گشت و بر من چون شب تاری گذشت
از حساب زندگانی کی برد عمری که آن
گاه در جان کندن و گاهی به بیماری گذشت
بر رخ چون زعفرانم اشک گلناری چکد
در دلم هر گه که آن رخسار گلناری گذشت
عشق شور آغاز کرد و عقل را تمکین نماند
روزگار مستی آمد دور هشیاری گذشت
باد فردوس است یا بوی خم گیسوی دوست
یا برین در کاروان مشک تاتاری گذشت
گر بنالد همچو بلبل در قفس عیبش مکن
عاشق بی دل که عمرش در گرفتاری گذشت
عمر شیرین را به تلخی بگذرانیدی جلال
ای دریغا! عهد آسانی به دشواری گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از گذر زمان و تأثیر آن بر زندگی و احساساتش صحبت میکند. آنچه که در بیداری و خوابش میگذرد، به تلخی و زحمت میانجامد. او به تغییرات زندگی، درد و رنجهایش، و اشکهایی که از عشق میریزد اشاره میکند. عشق او را از عقل دور کرده و به مستی کشانده است. همچنین، او از دشواریها و تلخیهای عمرش صحبت میکند و به یاد روزهای آسانی میافتد که به زحمت تبدیل شده است. در کل، این شعر نشاندهندهٔ مضرات گذر زمان و چالشهای عشق و زندگی است.