نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم سرِ سر نیست مرا

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من

بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم

به جز این کار کنون کار دگر نیست مرا

بر سر زلف تو زان روی ظفر ممکن نیست

که توانایی چون باد سحر نیست مرا

من پروانه صفت گرچه پر و بالم سوخت

همچنان ز آتش عشق تو حذر نیست مرا

منم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم

که گرم سر ببُری هیچ خبر نیست مرا

تا که آمد رخ زیبای تو در چشم جلال

بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و درد ناشی از جدایی است. شاعر به ناامیدی و بی‌خبری از خود اشاره می‌کند و می‌گوید که غم و اندوهی که دارد، مانع از گذر او می‌شود. او با وجود اینکه سرش در خیال معشوق است، احساس می‌کند که هیچ بهره‌ای از این عشق نمی‌برد. اشک‌هایش تنها نتیجه خونی است که در دلش درد دارد و در تلاش برای فراموشی، هیچ کار دیگری جز یاد تو نمی‌تواند انجام دهد. شاعر به پروانه‌ای تشبیه می‌شود که در آتش عشق سوزانده شده، اما همچنان از آن عشق فرار نمی‌کند. در نهایت، زیبایی معشوق چنان بر دلش تأثیر می‌گذارد که توجهی به هیچ چیز دیگر ندارد.