شمارهٔ ۸ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نمی کنی نظری بیدلان غمگین را
همی کشی به جفا عاشقان مسکین را
صبا حکایت زلفت به هر که شهر بگفت
دگر مجال مده مردم سخن چین را
ای به طرف گلستان نشانده نرگس مست
ز شاخ سنبل تر سایه کرده نسرین را
بیا که بی تو جهانم به چشم تاریک است
مگر به روی تو روشن کنم جهان بین را
برفتی و ز فراق تو زندگی تلخ است
بیا که بر تو فشانیم جان شیرین را
مرا سری ست که بر آستانه ای دارم
که سالها که ندیده است روی بالین را
تو تیغ می زن و بگذار تا من حیران
نظاره همی کنم آن ساعد نگارین را
روا مدار که بر باد می رود جان ها
به دست باد مده آن دو زلف مشکین را
به کفر زلف تو دنیا ز دست داد جلال
از آن سبب که به دنیا نمی دهد دین را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و عشق عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر از غم و افسردگی عاشقانی که به خاطر جدایی رنج میکشند، میگوید و از معشوق میخواهد که بماند و دلهای آنها را شاد کند. او برای توصیف زیباییهای معشوق از زلف و گل استفاده میکند و تاکید میکند که زندگی بدون او تاریک و تلخ است. شاعر همچنین به فراق و درد جدایی اشاره میکند و از معشوق میخواهد که نگذارد عشق و زندگیاش به باد برود. در نهایت، او به زیبایی و تأثیر زلف معشوق بر جهان اشاره کرده و میگوید که عشق به او ایمان و دینی جدید میآورد.