شمارهٔ ۶۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد
بی سرو پا شده چون حلقه به هر در گردد
شمع سان جان من از هجر لب شیرینت
چون بگرید ز سر سوز منوّر گردد
مهر روی تو در آیینه دل هست چنانک
صورت مهر در آیینه مصوّر گردد
چون خیال لب و دندان تو در چشم آید
اشک چشمم همه چون لعل و چو گوهر گردد
قد تو بخت بلند است چو گیرم به برش
با قد بخت قدم راست برابر گردد
اگر آبی ز دهانت به زمین اندازی
خاک از لطف لبت چشمه کوثر گردد
بکشم محنت هجران تو بر گردن جان
تا مگر دولت وصل تو میسّر گردد
عشق پنهان نتوان داشت محال است محال
کآتش اندر جگر سوخته مضمر گردد
هم ز دست غمت از پای درآید چو جلال
هر که او را هوس وصل تو در سر گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت از دوری محبوبش رنج میبرد و احساسات خود را به تصویر میکشد. او به جستجوی محبوب ادامه میدهد و به مانند شمعی که از هجران میسوزد، دچار درد و گداز است. عشق او چنان عمیق است که در دلش تصویری جاودانه از محبوبش دارد و اشکهایش به مانند جواهراتی قیمتی میدرخشند. او از لحظهای که با محبوبش قرار بگیرد، خوشبختی خود را میبیند و حتی اشاره میکند که محبت محبوب میتواند خاک را به چشمهای زنده بدل کند. عشق و دوری او غیرقابل تحمل است و او میخواهد تا زمانی که به وصال محبوب برسد، تحمل کند. در نهایت، شاعر به این واقعیت میرسد که عشق پنهانی نمیتواند باقی بماند و هر که به یاد محبوبش باشد، از غم رهایی ندارد.