نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۷ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل نیست که در کوی تو در خاک نگردد

جان نیست که از دست غمت چاک نگردد

ز آیینه رخسار به یک سوفکن آن زلف

نوری ندهد آینه تا پاک نگردد

از جان نرود نقش تو تا چرخ نشوید

وز سر نرود مهر تو تا خاک نگردد

تا گردش افلاک بود مهر تو ورزم

آری مگر آن روز که افلاک نگردد

در دیده نیابد دل و جان من اگرچه

در بحر محال است که خاشاک نگردد

خواهد که عنان از دل خلقی بر باید

باید که چنین بسته فتراک نگردد

از گوهر عشق آنکه خبردار نباشد

پیرامن آن بحر خطرناک نگردد

ناموس جلال ار برود باک نباشد

نامی نکند رند چو بی باک نگردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عواطف عمیق عاشقانه و وابستگی شدید به محبوب می‌پردازد. شاعر می‌گوید که دل و جان او بدون حضور محبوب در رنج و عذاب هستند و هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین آن عشق عمیق شود. او به زیبایی‌های چهره محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که تا زمانی که دنیا وجود دارد، عشق او نیز پابرجاست. در پایان، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند از عشق و زیبایی‌های آن فرار کند و اگر کسی از این مسائل بی‌خبر باشد، به خطر بزرگی دچار خواهد شد. به طور کلی، شعر بیانگر احساسات عمیق و پایدار عشق است.