شمارهٔ ۷۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن چه مشک است که در طرّه پرچین دارد
وان چه حسن است که در طرّه مشکین دارد
همچو خورشید ز دورش نتوان دید از آنک
که چو خورشید به تنها شدن آیین دارد
گرنه او را هوس قصد من مسکین است
سر چرا با من دل سوخته سنگین دارد
چون به بالین من آید همه عالم گویند
کاین گدا بین که چنان شمع به بالین دارد
آفتاب از کف پایت همه جا سرمه کشید
زان سبب نور تو در چشم جهان بین دارد
بگذرد بر من و رحمت نکند بر حالم
همه دانند که قصد من مسکین دارد
تا به آخر نفس از دل نرود نقش رخت
زان که داغ نظر دور نخستین دارد
عالمی شد همه شوریده او چون فرهاد
تا چه شور است که در شکر شیرین دارد
با دل و دین به سر کوی بلا رفت جلال
وین زمان در غم او نه دل و نه دین دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذبهای میپردازد که معشوق دارد. شاعر در ابیات خود به تضاد میان زیبایی ظاهری و درد درون اشاره میکند. او معشوق را به خورشیدی تشبیه میکند که به دور از دسترس است و فقط میتواند از دور او را تماشا کند. همچنین، شاعر از درد و رنج عشق و فراق سخن میگوید و به حال خود گریه میکند. عشق او به معشوق آنقدر عمیق است که حتی در آخرین نفس هم یاد او از دل نمیرود. در نهایت، شاعر بیان میکند که این عشق ممکن است باعث جنون او شود، به ویژه وقتی که معشوق در حال حاضر به او توجهی ندارد.