شمارهٔ ۷۱ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سالها شد که دلم مهر نگاری دارد
نه به شب خواب و نه در روز قراری دارد
تنم از درد غباری شد و عیبم نکند
هر که بر دامن ازین گرد غباری دارد
هرکه مشغول توگشت از دو جهان باز آمد
زان که این کار کسی نیست که کاری دارد
حاصل از ملک جهان نیست به جز صحبت یار
گو غنیمت شمر آن یار که یاری دارد
حبّذا بلبل شوریده که بر بوی گلی
از همه ملک جهان دامن خاری دارد
شب تنهایی من نیست به جز اشک کسی
که به بالین من خسته گذاری دارد
می کنم سرزنش چشم گهرپرور خویش
که نه در خورد خیال تو نثاری دارد
قدّ عاشق که دوتا گشت عجب می دارند
وین نبینند که دلسوخته باری دارد
رخت ازین ورطه به ساحل نتوان برد جلال
کاین نه بحری ست که پایان و کناری دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساس عاشقانه عمیق و دردناک است. شاعر سالهاست که دلی پر از عشق دارد ولی نه در خواب آرامش مییابد و نه در روز قرار. او بیان میکند که بدنش پر از درد و غبار عشق است، و هر کسی که با او ارتباط دارد نیز از این غبار بینصیب نیست. عشق به معشوق او را از دو جهان دیگر جدا میکند و او میفهمد که در این دنیا تنها چیزی که ارزش دارد، صحبت با یار است. شاعر به بلبل اشاره میکند که به خاطر بوی گل، از تمامی دنیا به یک خار پناه برده است. تنهایی او تنها با اشکهایی پر شده که دیگران برایش میریزند. او به خود میگوید که نباید چشم خود را سرزنش کند، چرا که این عشق فراتر از تصور اوست. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق عمیق و واقعیاش همچون دریا پیش میرود و هیچ پایانی ندارد.