شمارهٔ ۷۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد
نسیم آن به تن رفته باز جان آورد
هزار جان سزد از مژده گر به باد دهند
که نزد دلشدگان بوی دلستان آورد
خبر ز چین سر زلف مشکبوی تو داد
صبا چو از دل گمگشته ام نشان آورد
اگر نه جان عزیزی چرا دمی بی تو
به کام دل نفسی بر نمی توان آورد
دلم ز لطف تو رمزی به گوش جان می گفت
ز شوق مردم چشم آب در دهان آورد
هزار بوسه لبم زد ز شوق بر دهنم
از آن که نام دهان تو بر زبان آورد
ز وصل تو کمرت همچو من به هیچ برست
وگرچه با تو پدر دست در میان آورد
ز اشک چهره من هست دشت رود آور
عجب نباشد اگر باد زعفران آورد
به دست هجر تو بر جان بی قرارم زد
هر آن خدنگ که ایّام در کمان آورد
کسی به حضرت تو قرب یافت همچو جلال
که روی خود به سوی راست ترجمان آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی برای معشوق است. شاعر از بوی خوش زلف معشوق سخن میگوید و نسیم را به عنوان حامل پیام عشق و شوق معرفی میکند. او میگوید که وجود معشوق برای دلشدگان همانند جان است و بیاو نمیتواند نفس راحتی بکشد. در این شعر، حسرت و longing به خوبی حس میشود و شاعر به زیبایی احساسات عاشقانه خود را بیان کرده و از اشک و ناراحتی خود در دوری معشوق صحبت میکند. در نهایت، شاعر نیکی و زیبایی معشوق را ستایش کرده و بر این نکته تأکید میکند که عشق به او بر همه چیز ارجحیت دارد.