شمارهٔ ۸۱ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
دلم تا کی چنین افگار باشد
ز سودای تو آتش بار باشد
چرا از گلستان عارض تو
نصیب دردمندان خار باشد
شبی هم دولت وصلت ببینم
چو چشمم بخت اگر بیدار باشد
از آن باده که چشمت می فروشد
کجا شوریده ای هشیار باشد
اگر چشمت بریزد خون عاشق
بگو با زلف تا در کار باشد
خرابی را بود رو در ترقّی
دلم را با غمت معمار باشد
مرا روی تو می باید وگرنی
گل اندر گلستان بسیار باشد
بود از اشتیاق زلف و چشمت
اگر شوریده ای بیمار باشد
دلا هستی خود در نیستی جوی
که این کالا در آن بازار باشد
سری کاو را نه سودای وصال است
چه غم دارد اگر بر دار باشد
جلال! ار وصل خواهی ترک جان کن
که بی جان نزد جانان بار باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان حسرت و دلتنگی خود از معشوق میپردازد. او از آتش عشق و درد فراق میگوید و به زیباییهای معشوق اشاره دارد که حاصلی برای دردمندان جز خاری ندارد. شاعر آرزوی وصال را دارد و میخواهد ببیند که آیا بختش روزی به او روی میآورد یا نه. او از شادی و حالتی که از چشمهای معشوقش میگیرد سخن میگوید و نگران است که اگر معشوق خون عاشق را بریزد، چه بر سر او خواهد آمد. در نهایت، شاعر به پوچی وجود و حقیقت عشق اشاره میکند و میگوید اگر انسان به وصال نرسد، چه غمی دارد. عشق او را به جایی میبرد که حتی در بیقراری هم زیبایی و جلالی نهفته است.