شمارهٔ ۸۲ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا به وصل تو گر زان که دسترس باشد
دگر ز طالع خویشم چه ملتمس باشد
بر آستان تو غوغای عاشقان چه عجب
که هر کجا شکرستان بود مگس باشد
چه حاجت است به شمشیر قتل عاشق را
که نیم جان مرا یک کرشمه بس باشد
اگر به هر دو جهان یک نفس زنم با دوست
مرا ز هر دو جهان حاصل آن نفس باشد
ازین هوس که مرا هست اگر شوم در خاک
هنوز در سر من ذوق این هوس باشد
بدین صفت که مرا دست بخت کوتاه است
کیم به سرو بلند تو دسترس باشد
ره خلاص کجا باشد آن غریقی را
که سیل محنت عشقش ز پیش و پس باشد
هزار بار شود آشنا و دیگر بار
مرا ببیند و گوید که این چه کس باشد
به دام عشق حزین است نالههای جلال
که زار نالد بلبلی که در قفس باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و longing (دلتنگی) خود اشاره میکند. او میگوید اگر به وصال محبوبش برسد، دیگر به سرنوشت خود اهمیت نمیدهد. بر آستان محبوب، عاشقان شوری دارند، چرا که در هر جا که شیرینی باشد، مگس هم وجود دارد. او نیاز به شمشیر برای کشتن عشق ندارد، زیرا یک نگاه یا کرشمه محبوبش کافیست تا او را نیمهجان کند. شاعر میگوید اگر فقط یک نفس با محبوب بزند، این کافی است و از جهان بازدهی خواهد داشت. هرچند او آرزو دارد، اما بختش کوتاه است و نمیتواند به محبوب بلندش دسترسی پیدا کند. او درباره غم و درد عشق صحبت میکند و این که عشقش او را غرق محنت کرده است. نهایتاً او به حال بلبل قفسنشینی اشاره دارد که به شدت ناله میزند و نشاندهنده یأس و ناامیدی اوست.