شمارهٔ ۸۴ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
گل همچو رویت زیبا نباشد
نرگس چو چشمت رعنا نباشد
دردی چو دردم مشکل نیابی
حالی چو حالم رسوا نباشد
بیمار خود را هم پرسشی کن
کاحوال عالم پیدا نباشد
مانند اشکم باران نبارد
چون سیل چشمم دریا نباشد
گفتی که وصلم فردا بیابی
امروز خواهم فردا نباشد
احوال خود را پیش که گویم
چون با تو گفتن یارا نباشد
از غم جلال است افتاده تا تو
دستش نگیری بر پا نباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و عدم امکان یافتن همتایی برای آن اشاره میکند. او بیان میکند که اگر درد و حالش شبیه به درد و حال دیگری نباشد، نمیتواند درک کند. همچنین از انتظار برای وصالی که ممکن نیست صحبت میکند و از نابودی ارتباط با معشوق ابراز نگرانی میکند. به طور کلی، شاعر حسی از تنهایی و غم را القا میکند و از بیکسی و عدم وجود یاری سخن میگوید.