شمارهٔ ۸۸ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
طاعت ما جز مَی مغانه نباشد
مسجد ما جز شرابخانه نباشد
راه طلب را پدید نیست نهایت
بادیه عشق را کرانه نباشد
گفتی اگر جان دهی وصال بیابی
جان بدهم تا ترا بهانه نباشد
مردم آسوده سر نهند به بالین
بالش عاشق جز آستانه نباشد
تیرکمان ابروان سلسله مو را
جز دل اهل نظر نشانه نباشد
وقت غنیمت شمار ، صحبت احباب
عمر یقین دان که جاودانه نباشد
مرغ دلِ مستمند خسته دلان را
جز شکن زلفت آشیانه نباشد
هر که خورد بهر کار و بار جهان غم
یک نفس از عمر شادمانه نباشد
شادی آزاده ای که همچو جلالش
فکر جهان و غم زمانه نباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و اشتیاق به معشوق و درک عمیق معنای زندگی میپردازد. شاعر اشاره میکند که طاعت واقعی فقط در میخانه و در راه عشق است و مساجد نیز اگر خالی از عشق باشند، به شرابخانه تبدیل میشوند. او میگوید که دست یافتن به هدف نهایی در عشق دشوار است و تنها با فدا کردن جان میتوان به وصال رسید. وجود آرامش برای عاشقان فقط در آستان معشوق است و دلباختگان تنها با نشانههای عشق به زندگی ادامه میدهند. شاعر عمر را کوتاه میداند و تأکید میکند که باید از لحظات با دوستان استفاده کرد و به شادیهای کوچک هم توجه داشت، زیرا زندگی گذراست. در نهایت، او خواهان شادی و آزادی است که در دنیای فانی غم و اندوهی نداشته باشد.