نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

در شهر فتنه ای شد می دانم از که باشد

تُرکی ست فتنه افکن پنهانم از که باشد

هر روز اندرین شهر خلقی ز دل برآیند

گر دیگری نداند من دانم از که باشد

هر دم گذشت از حد، معلوم نیست تا خود

سامانم از که خیزد، درمانم از که باشد

درمان دردمندان در هجر چون تو باشی

گر من به درد هجران، درمانم از که باشد

هرگز بر محبّان یکدم نمی نشینی

گر آتش محبّت بنشانم از که باشد

چون کرد طرّه تو صبر جلال غارت

من بعد اگر صبوری نتوانم از که باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به فتنه‌ای در شهر اشاره می‌کند و می‌گوید که می‌داند این فتنه ناشی از چه کسی است. او از رونق عشق و احوال دلخویش می‌گوید و حسرتی که از جدایی محبوب دارد. شاعر احساس می‌کند که هیچ‌کس جز او از درد دلش آگاه نیست و هر روز با مشکلات جدیدی روبرو می‌شود. او می‌دانند که درمان دردش تنها در نزد محبوبش است و بدون آن، هیچ امیدی نیست. همچنین به صبر و تحمل در برابر غم جدایی اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر عشق بسوزد، صبوری‌اش نیز از بین خواهد رفت.