نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۲ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

مگر فتنه عشق بیدار شد

که خلوت نشین سوی خمّار شد

بگویید با پیر دَ یرِ مغان

که دین کفر و تسبیح زنّار شد

عجب نیست سرّ انا الحق از آن

که مانند منصور بر دار شد

ایا دوستان! موسم یاری است

که کارم بدین گونه دشخوار شد

ایا عاشقان! نوبت زاری است

که احوال زار این چنین زار شد

چه می بود گویی که در داو عشق

که یک باره دست من از کار شد

دلم همچو بلبل بنالید زار

سحر چون صبا سوی گلزار شد

مگر پخت سودای زلفش دلم

که در چنگ محنت گرفتار شد

به عیّاری آموخت اینک جلال

چو جویای آن شیخ عیّار شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و اثرات عمیق آن بر روح و روان انسان است. شاعر از فتنه‌ی عشق سخن می‌گوید که فرد را از خلوت و آرامش دور کرده و به شوق و حالت‌های نابه‌سامان می‌اندازد. او به گفتگو با پیر مغان اشاره می‌کند و از آن می‌پرسد که چگونه دین و کفر به هم آمیخته شده‌اند. شاعر به سختی و دشواری حال خود می‌پردازد و احساس زاری و نیاز به یاری را بیان می‌کند. همچنین، از حال دلش که همچون بلبل زار و نالان است، صحبت می‌کند و می‌گوید که عشق او را به درد و محنت گرفتار کرده است. در نهایت، او به حکمت و جلال عشق و یادگیری از یک عیار اشاره می‌کند.