نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

باز مرا عشق گریبان گرفت

باز دلم دامن جانان گرفت

عشق بتان آفت جان و دلست

وای بر او کو پی ایشان گرفت

سرو بدید آن قد و حیران بماند

ماه بدید آن رخ و نقصان گرفت

گفتم اگر دل ببرد باک نیست

آه که دل برد و پی جان گرفت

باک ندارد ز سر زلف او

دل چو ره آن لب خندان گرفت

کز ظلمات ایچ نیندیشد آن

کش هوس چشمه حیوان گرفت

گفتم مردم ز غم عشق گفت

ماتمی از بهر تو نتوان گرفت

قصه چه خوانم بمن آن کرد دوست

دشمن، انگشت به دندان گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و احساسات عمیق خود صحبت می‌کند. او بار دیگر در چنگال عشق گرفتار شده و دلش را به دست محبوب سپرده است. عشق او را ز آسیب‌ها و مشکلات درونی آگاه می‌سازد و می‌گوید که این عشق، آفت جان و دل اوست. شاعر در توصیف محبوبش به قد و زیبایی او اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی ماه نیز از دیدن روی او حیران مانده است. او با وجود اینکه می‌داند دلش را از دست داده، باز هم نسبت به آن بی‌تابی نشان می‌دهد. در نهایت، او از غم و درد عشق سخن می‌گوید و به حسرت‌هایش اشاره می‌کند که چقدر عمیق و دل‌آزار هستند.