شمارهٔ ۱۰۸ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا دلیست نه در خوردِ من، که بستاند؟
مرا ز دست دل خویشتن که بستاند
اگر رخت نبود، دل ز بر، که برباید
وگر لبت نبود، جان ز تن، که بستاند
وگر نه حسن تو بر ماه خط نویسد پس
خراج تو ز گل و یاسمن که بستاند
وگر مرا لب لعل تو یاریی ندهد
ز زلف کافر تو داد من که بستاند
در اشک غرقم و گویم که نیستم عاشق
ز من ندانم تا این سخن که بستاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نشاندهندهی حس عمیق و کنجکاوی شاعر نسبت به عشق و دلبستگی است. شاعر میگوید که قلبی دارد که نمیتواند آن را از خود جدا کند و هیچ چیزی نمیتواند آن را بستاند. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر زیبایی و جذابیت او نبود، چه چیز دیگری میتوانست دل را به تسخیر درآورد. در نهایت، شاعر در تضاد با احساساتش، در میان اشکها اعتراف میکند که حتی در حال گریه و در حال گفتن اینکه عاشق نیست، در واقع نمیداند که چه چیزی او را درگیر کرده است. این نشاندهندهی پیچیدگی عشق و احساسات انسانی است.