شمارهٔ ۱۱۵ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گفتم از دست عشق جان بردم
خود کنون پای در میان بردم
طعنه دشمنان بشست ولیک
آنچه از دست دوستان بردم
عاشقم این همه قناعت چیست
گر روان را در آسمان بردم
دوش دیدم خیال او در خواب
بس خجالت که آنزمان بردم
گفت با این همه بخفتی هم
والله ار بر تو این گمان بردم
دیده گر خون شود ز غم شاید
که من از وی نه این نه آن بردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دردهایی است که از آن ناشی میشود. شاعر از رنجهای ناشی از عشق سخن میگوید و اینکه چگونه از طرف دشمنان و حتی دوستانش لطمه دیده است. او به قناعت خود در زندگی عاشقانه اشاره میکند و بیان میکند که حتی در خواب نیز خیال معشوق او را آزار میدهد. سپس به انتقاد از خود میپردازد که چرا با وجود این دردها هنوز در خواب خود را به راحتی میبیند. در نهایت، شاعر به این موضوع اشاره میکند که ممکن است چشمانش از غم به خون بنشیند، زیرا از این عشق چیزی نصیبش نشده است.