نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۶ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

با من ای دوست، ستمگر چو جهانی چه کنم؟

هر چه خواهی ز جفا می بتوانی چه کنم؟

نیک و بد از بُن دندان تو می‌باید ساخت

نگریزد دل من از تو که جانی چه کنم؟

گر چو جان رخ بنمائی، چو جهان جور کنی

نبود سخت، عجب جان جهانی چه کنم؟

همه را باز نوازی، همه را بار دهی

خود مرا یاد نیاری و نخوانی چه کنم؟

در سخن با همه کس شکَّر باری ز دهان

با من از بختِ من ار تلخ زبانی، چه کنم؟

دوش گفتی ز سر خشم بسوزم دل تو

دل تو داری و دل از توست و تو دانی، چه کنم؟

یاد دارم که تو با بنده نه چونین بودی

من همانم که بُدم، گر تو نه آنی چه کنم؟

خود گرفتم که زر و سیم به چنگ آرم باز

به جوانی که گذشت، آه جوانی، چه کنم؟

پای برجا نبُوَد با تو سخن‌های چنین

چه دهم درد سرخویش و گرانی چه کنم؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دوست ستمگر خود شکایت می‌کند و احساس تنهایی و ناامیدی خود را ابراز می‌کند. او می‌گوید که هر چه جفا می‌خواهی به من کن، اما از تو احساس خوبی ندارم. اگرچه تو می‌توانی به هر شکلی که می‌خواهی با من رفتار کنی، دل من از تو جدا نمی‌شود. او به یاد ایام خوش گذشته اشاره می‌کند و می‌گوید که روزهای جوانی را از دست داده است و حالا در برابر این دوستی که مورد ستم واقع شده، احساس بی‌پناهی می‌کند. در نهایت، شاعر از درد و ناراحتی خود می‌گوید و از این که نمی‌داند چگونه از این وضعیت رهایی یابد، ابراز ناتوانی می‌کند.