نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

این دل که به بند زلف دربسته‌ست

بس جان که به تیغ خشم خود خسته‌ست

بسته‌ست نقاب مشگ بر رویت

زان ماه طلسم خویش بشکسته‌ست

دل با غم تو در آمده‌ست از پای

بگذر ز سرش که این نه آن دستست

شاید که دلم ز خرمی بگسست

تا او به چه زَهره در تو پیوسته‌ست

چشم ار ز لب تو دوش مِیْ خورده‌ست

انکار مکن هنوز هم مستست

فی الجمله رخ تو آفتی صعبست

هرکس که ندید روی تو رَسته‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ زیبایی و جذابیت یک معشوق سخن می‌گوید. شاعر اشاره دارد که با بستن زلف و نقاب معشوق، جان‌های زیادی تحت تأثیر خشم او قرار گرفته‌اند. همچنین، معشوق با زیبایی‌اش مانند ماه، همه را مسحور کرده است. دل شاعر در غم معشوق از پا افتاده و او از سر دل‌تنگی می‌خواهد که معشوق به آن توجه کند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که هر کس زیبایی معشوق را ندیده است، در حقیقت از خوشبختی دور مانده است.