شمارهٔ ۱۲۱ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی عارض گلرنگ تو ما خسته خاریم
نا خورده می وصل تو در رنج خماریم
زان زلف پژولیده و ناخفته دو چشمت
چون چشم تو و زلف تو بیخواب و قراریم
گفتی ببر از جانت اگر جوئی وصلم
تو بر سر آن باش که ما بر سر کاریم
ورخوی تو ما را نکند شاد چه باشد
هم با غم تو نیک و بد این غم بگساریم
وین باقی عمر ار نشود وصل میسر
هم با غم هجران تو خوش خوش بسر آریم
این سر که تو داری سر ما هیچ نداری
زین دست که مائیم کجا پای تو داریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه میپردازد. شاعر از خستگی و رنج خود در دوری از معشوق صحبت میکند و به زلف و چشمان او اشاره میکند که خواب و قرار را از او گرفتهاند. او به معشوق میگوید که اگر بخواهد میتواند جان او را بگیرد، اما او همچنان بر سر عشق خود باقی است. همچنین، شاعر میگوید که حتی در تلخی هجران هم میتوانند با یاد عشق زندگی کنند و برغمهای خود غلبه کنند. در نهایت، شاعر بر فانی بودن خود و عظمت معشوق تأکید میکند.