نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۹ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

از روی چو خورشیدت هرگه که براندیشم

یکذره بود کمتر چون از قمر اندیشم

جائی که لبت باشد با انهمه شیرینی

از لعل تو بیزام گر از شکراندیشم

گفتی که برافشان سرگر عاشق جانبازی

من بهر نثار تو کی اینقدر اندیشم

در عشق تو چو نشمعم جان بر سرو سر برکف

دعوی کله داری وانگه ز سراندیشم

در آرزویم آمد کز ساعد خود سازم

هرگه که میانت را زرین کمر اندیشم

جز رنگ رخم حقا در خاطرم ارآید

هرگه که من درویش از وجه زراندیشم

گویم که بعشق از من بیچاره تری باشد؟

هم من بوم آن مسکین چون نیک براندیشم

گفتی پس کاری شو تا هست غمت برجای

لایق نبود گر من کار دگر اندیشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق، زیبایی و آرزوهای شاعر است. شاعر با توصیف معشوق، زیبایی او را به خورشید و ماه تشبیه می‌کند و بیان می‌کند که حتی اگر بابت زیبایی‌اش فکر کند، باز هم برایش کافی نیست. او همچنین به شیرینی لب‌های معشوق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که فکر کردن به آن‌ها او را از سایر شیرینی‌ها بی‌نیاز می‌کند. شاعر اظهار می‌کند که در عشق خود، جانش را فدای معشوق می‌کند و در آرزو دارد تا در کنار او باشد. وی به این نکته اشاره می‌کند که تنها رنگ رخسار معشوق در خاطرش باقی مانده و در نهایت می‌گوید که نباید برای غم عشق کاری دیگر بیندیشد، چون عشقش او را بر این عقیده پابرجا نگه می‌دارد.