شمارهٔ ۱۳۵ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وای من از دست دل کو نیست در فرمان من
عاقبت هم بر سر دل رفت خواهد جان من
با که گویم محنت هجران بیپایان او
از که جویم چاره این درد بیدرمان من
هر زمان گوید مرا از چیست این افغان تو
بیسبب آخر نباشد این همه افغان من
ای نهان گشته ز چشمم نیستم آگه ز تو
از کجا پرسم خبر جان من و جانان من
سخت کاسد گشته بازار می و شکر کنون
از لب و دندان تو دور از لب و دندان من
جان من بادت فدای جان و من خود کیستم
صدهزارت جان فدا بادا و اول جان من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و هجران صحبت میکند. او به دلش اشاره میکند که در کنترل او نیست و احساس میکند که جانش در خطر است. شاعر نمیداند با چه کسی درباره درد جداییاش سخن بگوید و از اینکه نمیتواند خبری از معشوقش بگیرد، نگران است. او به شدت از دوری معشوق رنج میبرد و بازار عشق و شوق او به شدت راکد شده است. در نهایت، شاعر محبت و جان خود را فدای معشوقش میکند و به عمق عشقش اشاره میکند.