نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۷ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خون شد زفرقت تو دل مهربان من

بربست رخت از غم هجر تو جان من

خوش میگذشت با تو مرا مدتی بکام

هجری بدین صفت نبد اندرگمان من

بی وصل دلکش تو تبه گشت کار من

بیروی مهوش تو سیه شد جهان من

دعوی دوستی من و مهر میکنی

وانگاه بشنوی سخن دشمنان من

شادی دشمنان و فراق و جفای یار

هست از هزارگونه زیان بر زیان من

ناکرده هیچ جرم براندی مرا زخویش

آه ار بدوستان رسد این داستان من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و غم جدایی از معشوقش سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که دل مهربانش به خاطر این جدایی خون شده و زندگی‌اش تحت تأثیر غم هجر قرار گرفته است. زمانی که با معشوقش بود، روزها به خوشی می‌گذشت، اما حالا بی‌وجود او، زندگی‌اش تیره و تار شده است. شاعر از طرفی به دوست داشتن خود اشاره می‌کند و از سویی دیگر از شنیدن سخنان دشمنانش دلخور و غمگین است. او نیز به این نکته اشاره می‌کند که هیچ جرم و گناهی مرتکب نشده، اما هنوز از جانب معشوقش طرد شده و این داستان دردناک به دوستانش هم خواهد رسید.