شمارهٔ ۱۴۹ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
چه باشد اگر با همه دوستگاری
مرا گوئی ای خسته چون میگذاری
نه با تو وصالی نه از تو سلامی
بنام ایزد الحق چه فرخنده یاری
گهی نوش صرفی گهی زهر نابی
تو معشوقه نی مردم روزگاری
مرا دوست خوانی پسم بار ندهی
زهی دوستداری زهی حق گذاری
بسی جهد کردم که بگذاری این خو
چو سودی نمیداشت هم سازگاری
چو گویم که بوسی تو گوئی که جانی
بده بوس و بستان بدین جان چه داری
بمن بازده این دل ریش و رستیم
تو از این تقاضا من از خواستاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از ناامیدی و دلخوری خود از معشوق سخن میگوید. او به دوست میگوید که با همه محبت و دوستیاش، هیچ توجهی به او ندارد و نه از او سلامی میشنود و نه وصالی دارد. شاعر به دردی که از این بیتوجهی میکشد، اشاره میکند و به نوعی احساس تنهایی و بیاحترامی میکند. او تلاش کرده که از این وضعیت رهایی یابد، اما بیفایده بوده است. در انتها، نفرین به بیوفایی و کاستی روابط میکند و از معشوق میخواهد که به درخواستهایش توجه کند.