شمارهٔ ۱۵۳ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سر ما نیستت فسانه مگوی
سیر گشتی برو بهانه مجوی
تو دگر یار تیز بازاری
واب تو میرود بدیگر جوی
تو گل و لاله وزین معنی
هم دو روی آمدی و هم خود روی
نه مسلمانی؟ آخر ای کافر
چه دلست این؟ دلی ز آهن و روی
گفتی از تو چه برده ام آخر
دل من باز ده محال مگوی
خود چه بگذاشتی بمن جز غم
بردی از من هر آنچه بردی بوی
نیم جانی بماند با من و بس
واند گر آب خواه و دست بشوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به طرف مقابل خود میگوید که از او هیچ فریب یا حرف پوچ نگوید، زیرا او به دنبال یک دلیل برای نماندن نیست. او به یار خود اشاره میکند که دیگر او را ترک کرده و به جاهای دیگری میرود. شاعر خود را مانند گل یا لاله میداند و از دو رویی و نمای ظاهری طرف مقابل ناراحت است. او به عدم ایمان و کفر شخص اشاره میکند و میپرسد که دلش چطور میتواند از آهن و دروغ ساخته شده باشد. در ادامه، او از طرف مقابل میخواهد که دلش را به او بازگرداند و به یادآوری میپردازد که جز غم و اندوه چیزی از او نداشته است. نهایتاً، او تنها با نیمی از وجودش باقی مانده و حالا به دنبال آب و شستشو است.