نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۴ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

حسنی چو دعا به سر فرازی

زلفی چو قضا به دست یازی

طبع رخ اوست دل ربودن

رسم لب اوست دلنوازی

زنگی دو زلف کافر او

دل می‌ببرد به ترکتازی

وان ناوک چشم نیم‌مستش

جان می‌بخلد به تیر غازی

ای زلف و رخت چو صبح و چون مشک

در پرده دریدن و غمازی

خورشید ننازد از خجالت

شاید تو به حسن خود بنازی

عشق تو به جان همی‌کند قصد

جانبازی باشد این نه بازی

چون با تو حدیث بوسه گویم

خود را عجمی همی چه سازی

دل باز ده ار نه بوسه بفرست

نه ترکی‌ست این سخن نه تازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد. او زلف‌های معشوق را به سرنوشتی شبیه دعا و چهره‌اش را به دلربایی تشبیه می‌کند. عشق به این معشوق به شدت احساس می‌شود و شاعر بیان می‌کند که این عشق نه تنها چالشی برای جان اوست بلکه به نوعی جان را به بازی می‌گیرد. او از معشوق می‌خواهد که دلش را باز کند یا حداقل بوسه‌ای بفرستد، و در این میان برتری زیبایی معشوق را به خورشید نسبت می‌دهد. در نهایت، شاعر می‌گوید که این احساسات و گفتگوهای عاشقانه، همگی عمیق و واقعی هستند، نه صرفاً بازیی سطحی.