نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۵ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دلبرا چشم من از اشک چو دریاچه کنی

وزمن دلشده بیجرم تبرا چه کنی

خون ما خود غم هجرت زره دید، بریخت

اینهمه قصد بخون ریختن ما چه کنی

گرد مه مشگ کشیدی و دلم بربودی

زلف را بازگره بر زده تا چه کنی

گربجان از تو یکی بوسه بخواهم تنها

بدهی بیجگری؟ یا ندهی تا چه کنی

گفتی از من چه جفا دیه اندر همه عمر

آنچه پوشیده نمیماند پیدا چه کنی

چون تو میدانی و من دانم گفتن بچه کار

خویشتن را و مرا بیهده رسوا چه کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر با معشوقش صحبت می‌کند و از او می‌خواهد که به احساسات عمیقش توجه کند. او از اشک‌هایش مانند دریاچه صحبت می‌کند و می‌گوید که بی‌معشوقش حالتی ندارد. شاعر از درد هجرت و خون دل خود می‌گوید و از معشوق درخواست یک بوسه می‌کند. او همچنین به جفای معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید هر آنچه پنهان باشد، در نهایت نمایان می‌شود. در انتها، شاعر به این نکته می‌رسد که خود و معشوق هر دو از احساساتشان آگاهند و این صحبت‌ها شاید بیهوده باشد.