شمارهٔ ۱۵۷ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
عشق بر من بزیان آوردی
کار من باز بجان آوردی
سرکشی باز گرفتی بر دست
می نگویم که چه مان آوردی
آن همه دوستی و آنهمه عهد
وه که نیکو بزبان آوردی
دادی از دست سررشته وصل
پای هجران بمیان آوردی
بود فارغ ز شکایت دل ما
کار او باز بدان آوردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از درد و رنجی سخن میگوید که عشق برای او به همراه داشته است. او به سرکشی و بیوفایی معشوق اشاره میکند که منجر به جدایی و هجران شده است. عشق و دوستیهایی که به یاد میآورد، حالا به شکایت و غم تبدیل شده و زندگیاش تحت تأثیر این معشوق قرار گرفته است. در نهایت، شاعر از آن رابطه دیگر هیچ خوشحالی و آرامشی ندارد.