نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۰ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خیزکاندر دلبری بر عهد و پیمان نیستی

وه که اندر دوستی یکروی و یکسان نیستی

از لبت کس بوسه‌ای نستد کزوجان نستدی

با چنین دندان مرا باری بدندان نیستی

هر نفس جنگی بر آری هر زمانصلحی کنی

کافرا تا چند ازین، آخر مسلمان نیستی؟

گفتی آنگه دست گیرم کت در آید دل ز پای

شد ز دست این کار و تو هم بر سر آن نیستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد دلسردی و ناامیدی از عشق و دوستی است. شاعر به معشوق اشاره می‌کند که به او وفادار نیست و در وعده‌ها و پیمان‌هایش ناپایدار است. او از این که عشقش همواره در حال جنگ و صلح است، ناراحت است و به نوعی از بی‌ثباتی رابطه انتقاد می‌کند. شاعر در پایان به این نتیجه می‌رسد که هیچ امیدی به تغییر وضعیت ندارد و احساس می‌کند که تمام تلاش‌ها بی‌فایده بوده است.