شمارهٔ ۱۸ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
وصل تو چو عمر جاودانه است
خوی تو چو گردش زمانه است
در راه قضا رخ تو دامست
در دام قدر لب تو دانه است
در هر نفسم هزار آهست
در هر سخن تو صد بهانه است
دل میکند این من از که نالم
کم دشمن از اندرون خانه است
از بهر دلست این همه غم
دل خود ز میانه بر کرانه است
گفتی بزبان که من ترایم
وز دل بزبان بسی میانه است
من جان نبرم ز دست عشقت
اینست سخن دگر فسانه است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و وابستگی عاطفی پرداخته است. شاعر به ارتباط عمیق خود با معشوق اشاره میکند و بیان میکند که وصال با او برایش چون عمر جاودانی است. او احساس میکند که روح و وجودش در این عشق غرق شده و غم و شادیهایش به این رابطه وابسته است. با وجود همه دردها و مشکلات، نمیتواند از عشق خود دست بکشد و این مسأله نشاندهنده شدت عواطف و احساسات او نسبت به معشوق است. به طور کلی، شعر حسرت و شوق عاشقانه را با زیبایی بیان میکند.