نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

وای ای دوست که بیوصل تو عیشم خوش نیست

چون بود خوش که مرا آن دورخ مهوش نیست

بر رخت آتشی از عشق برافروخته اند

کیست کش از پی دل نعل درین آتش نیست

چه کند ماه که درششدرحسن از تو بماند

که همه نقش مه و پروین بیش از شش نیست

بهر یکبوسه که جان داده ام آنرا ببها

اینهمه ناخوشی انصاف بده هم خوش نیست

چند بی فایده فریاد کنم کاندر شهر

هیچکس را غم این سوخته غمکش نیست

هان بپرهیز ز تیر سحر من که مرا

هیچ تیری بجز از یارب در ترکش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به معشوقش اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که بدون وجود محبوبش، خوشیی برایش وجود ندارد و همه خوشی‌ها بی‌معناست. در عشقش آتشی شعله‌ور است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را خاموش کند. شاعر به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و احساس می‌کند که او نمی‌تواند با هیچ‌کس دیگری مقایسه شود. فریادهایش در غم و اندوه بی‌فایده است، چراکه دیگران از درد او بی‌خبرند. در پایان، او هشدار می‌دهد که عشقش ممکن است آسیب‌زا باشد، زیرا تنها تیر عشقش می‌تواند به او آسیب برساند.