شمارهٔ ۳۰ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بی مه روی تو چشمم همچو ابربهمنست
بی شب زلف تو رازم همچو روز روشنست
نرگست از غالیه صدتیر دارد در کمان
لاجرم گلبرگ تو در زیر مشکین جوشنست
زلف را گو پای بازی بر گل و سوسن مکن
کِت ازین بازیچه خون صد چو من در گردنست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به توصیف چهره و زلف معشوق میپردازد و میگوید که چشمهای او همچون ابر بهمن، پر از حسرت و اشتیاقاند. رازهای دل در سایهی زلف او روشن است و نرگس او تیرهایی از غم و آرزو دارد. زیبایی و لطافت گلبرگ معشوق در زیر پوشش مشکین زلف او پنهان است. شاعر به معشوق توصیه میکند که با زلفش به گلی و سوسن نپردازد، زیرا این بازی به دل او که پر از عشق و درد است، آسیب میزند.