نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

چشمم از گریه دوش ناسودست

تا سحر گه سرشک پالودست

گر نخفتست چشم من شاید

چشم او باری از چه نغنودست

روزها شد که آن نگارین روی

بمن آن روی خوب ننمودست

بی سبب رخ ز من نهان دارد

می ندانم که این که فرمودست

گفتم از چشم بد نگه دارش

مگر آن چشم چشم من بودست

سرکشی بود عادتش همه عمر

خشم و دشنام نو در افزودست

راضیم گرچه پای بازگرفت

باری از درد سر بر آسودست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از دوری معشوق سخن می‌گوید. او به خاطر اشک‌هایش تا صبح بیدار مانده و به زیبایی معشوق خود که دیگر او را نمی‌بیند، احساس حسرت می‌کند. چشمانش به او می‌نگرد و از غم دوری معشوق، نگران است. شاعر از عادت معشوق به سرکشی و بی‌توجهی به خود گله‌مند است و با وجود تمام دردهایی که می‌کشد، به نوعی با این وضعیت کنار می‌آید. او در نهایت تسلیم دردش شده و به آرامشی نسبی در میان این رنج‌ها می‌رسد.