شمارهٔ ۳۵ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بی توام کار بر نمیآید
بر من این غم بسر نمیآید
ترسم از تن بدر شود جانم
کز درم دوست در نمیآید
دل چو دلدار دورگشت از من
نیک و بد زو خبر نمیآید
هر شبی تا بروزم از غم تو
مژه بر یکدگر نمیآید
میکنم جهد تا بپوشم حال
دیده با اشک بر نمیآید
بننالم ز هیچ بد روزی
کم ازان بد بتر نمیآید؟
روز بگذشت و هم نیامدیار
تو چه گوئی مگر نمیآید
این همه یارب سحرگاهی
خود یکی کارگر نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و غم ناشی از دوری محبوب صحبت میکند. او احساس میکند که بدون محبوبش نمیتواند به کارهایش ادامه دهد و غم او برایش غیرقابل تحمل است. دلش به یاد محبوبش آشفته است و هیچ خبر خوبی از او دریافت نمیکند. شاعر به شدت نگران است که جانش از غم محبوبش جدا شود و هر شب در خیال او بیدار میماند و نمیتواند خوابش ببرد. با اینکه تلاش میکند احساساتش را پنهان کند، اشکهایش به راحتی جاری میشود. او به بیقراریاش اشاره میکند که حتی یک روز هم نمیتواند بدون او سپری کند و در نهایت از یار خود میخواهد که هر چه زودتر برگردد.