شمارهٔ ۴۰ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
یار گرد وفا نمیگردد
باوفا آشنا نمیگردد
در دلش جز ستم نمیآید
در سرش جز جفا نمیگردد
دل بیکبارگی زما برداشت
جز بر ناسزا نمیگردد
از کسی حال ما نمیپرسد
خود کسی گردما نمیگردد
خود نگوید که آنفلان عاشق
آخر اینجا چرا نمیگردد
هیچ شب نیست کز فراق رخش
ز اشک من آسیا نمیگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به احساس درد و ناامیدی ناشی از بیوفایی و بیتوجهی معشوق اشاره میکند. او بیان میکند که محبت و وفا در بین روابط وجود ندارد و تنها ستم و جفا حس میشود. همچنین، او به تنهایی خود و عدم پرسش و توجه دیگران به حال و روزش اشاره میکند. در این میان، حسی از فراق و غم عمیق وجود دارد که شاعر از اشکهای خود به عنوان نشانهای از این عذاب یاد میکند. او در نهایت به این نکته پی میبرد که هیچ شب آرامی بدون یاد معشوق سپری نمیشود.