شمارهٔ ۴۷ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
عشق تو تا دست سوی جان نبرد
با دل من دست به پیمان نبرد
تا دل من دل ز جهان برنداشت
نام چو تو دلبر جانان نبرد
دیده همی گرید و گو خون گری
چند بدو گفتم و فرمان نبرد
صبر که میگفت ترا من بَسَم
این همه میگفت و به پایان نبرد
دل که همی راه سلامت سپرد
عاقبت از عشق تو هم جان نبرد
با دل خود چاره چه سازم که کس
از دل خود قصه به سلطان نبرد
هم به فدای تو کنم زود جان
گرچه کسی زیره به کرمان نبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق عمیق و دردناکی است که شاعر نسبت به معشوقش دارد. او بیان میکند که با وجود تمام تلاشها و احساساتش، هنوز نتوانسته به معشوقش دسترسی پیدا کند و دلش از این موضوع رنج میبرد. شاعر بارها سعی کرده تا معشوقش را به خود جذب کند، اما هیچ نتیجهای نگرفته است. او در نهایت به ناچار تسلیم احساساتش میشود و برای عشقش حتی جانش را فدای او میکند، هرچند که به نظر میرسد این عشق بینتیجه مانده است.